رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

نزدیک شدن به پایان انتظار زیبا.....

سلام پسر پاییزی مامان..... گل مامانی فقط چند ساعت دیگه تا دیدن روی ماهت باقی مونده.... خیلی استرس دارم نمیدونم چرا!؟.......... خیلی دلم میخواد زودتر روی ماهتو ببینم از طرفی هم دلم برای تکون خوردنات تنگ میشه مخصوصا مواقعی که انگار داری تو دل مامانی میرقصی... اما خوب دیگه زمان بودنت توی وجودم تموم شده باید بیای تو بغل مامانی.... در کل توی این نه ماه خیلی پسر خوبی بودی و اصلا مامانو اذیت نکردی، امیدوارم همیشه همینطور باشی...... فقط دعا کن که همه چیز به خیر بگذره و تو سالم بیای پیشمون...... همه منتظرتند گل مامانی ...
8 آبان 1390

شروع پیاده روی ......

سلام پسر گل مامانی... بالاخره با اجازه دکتر  پیاده روی رو شروع کردم ا لبته اینم به خاطر شماست که زودتر و بهتر اثاثیه ات رو جمع کنی و به جمع دو نفره ما بیای و زندگیمونو شیرین تر کنی. خاطرات این چند روز پیاده روی رو برات مینویسم تا سه شنبه 1390/08/03 تا ببینیم وضعیت پسری ما برای ورود به دنیای قشنگمون به چه صورته. من و باباحمیدرضا هم سعی میکنیم بهترین پیشواز رو برات داشته باشیم.         جمعه 29/07/1390 صبح ساعت 10 با باباجون رفتیم خرید (برای بابا حمیدرضا- اول بهارستان،دوم فردوسی، سوم هم ولیعصر). کلی راه رفتم و ساعت 3 تازه رفتیم ناهار خوردیم. بعد از ظهر هم رفتیم فرهنگسرای اشراق - جشنو...
8 آبان 1390

عضویت در بانک خون بند ناف رویان برای رادین جوون...

شنبه 07/08/1390 سلام گل پسری..... امروز صبح سر صبحونه با باباجون در مورد بانک خون بند ناف یه صحبت کوچولویی کردم - فقط محض اطلاع گفتم- بابا جون هم ظهر زنگ زدو گفت که هرطور شده باید بریم آزمایشات رو امروز بدیم و فردا هم قرارداد ببندیم چون وقت دیگه ای نداریم....... خلاصه بدو بدو کارامو کردم و باباحمیدرضا اومد دنبالم و با مامانی زری رفتیم قلهک و آزمایش خون دادم وگفتن که تا دو ساعت دیگه جواب حاضره......بارون هم به شدت می بارید ما هم برای گذروندن این دو ساعت رفتیم سینما فرهنگ و فیلم سعادت آباد رو دیدیم و برگشتیم جواب آزمایش رو گرفتیم و اومدیم خونه.... فردا هم باباحمیدرضا میره و قرارداد می بنده. خوش بحالت که بابای به این خو...
8 آبان 1390

سرماخوردگی بی موقع....

سلام رادینی...... مامانی، به شدت سرما خوردم......آخه نمیدونم این چه وقت سرما خوردن بود؟ دکتر هم بهم اجازه قرص و دارو خوردن هم نداده.   بابا حمیدرضا هم هر یک ساعت یه لیوان بزرگ آب پرتقال و لیمو برام میگیره دیگه دارم توی آب میوه غرق میشم       همش در حال استراحتم  اما انگار قدرت ویروسه خیلی بیشتر از این حرفاست. خدا کنه تا روز زایمان خوب بشم.می ترسم تورو هم همون اول کاری مریض کنم برام دعا کن زودتر خوب بشم مامانی جوونم.     ...
5 آبان 1390

اولین بارون پاییزی......

    همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن . . .                               سلام پسر پاییزی من...... امروز - چهارشنبه 04/08/90 -اولین بارون پاییزی بارید. من از ساعت 6 صبح بیدار شدم -نمی دونم چرا خوابم نمی برد شاید به خاطر اینه که یه جورایی استرس دارم - وقتی بیدار شدم دیدم یه بارون خیلی شدید می باره. من دیدن بارش بارون و برف رو از پشت پنجره یه خونه گرم خیلی دوست دارم مخصوصا که یه لیوان چایی داغ هم دستم باشه.   ...
4 آبان 1390

دل نوشته......

سلام پسرم.... امشب داشتم یه برنامه ای رو میدیدم که همه صحبتش در مورد این بود که ما پدر و مادرا ضامن و مسئول آینده بچه هامون هستیم. بعد از دیدن این برنامه نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفت...... دارم به این فکر میکنم، من که باعث به وجود اومدن تو شدم چقدر میتونم آینده اتو بسازم؟ چقدر میتونم از خودم برای تو، تویی که باعث وجودت من بودم، بگذرم؟...... چقدر میتونم مثل مامانی فداکاری داشته باشم تا تو به ثمر برسی و این به ثمر رسیدن تو بشه افتخار یه عمر زندگی من...... هنوز نمیتونم تا این حد فداکاری رو درک کنم...... که از جوونی، سلامت، لذتهای زندگی و خیلی چیزای دیگه که حتی من هنوز درکش نکردم بگذره برای اینکه دخترش توی زندگیش احساس هیچ هیچ هیچ کمبو...
18 مهر 1390

بالاخره هفته 36 تموم شد

سلام پسر مامانی..... اومدم که یه خبری بهت بدم.... امروز 18/07/90، سی و شش هفته تموم شد و وارد هفته سی و هفتم شدیم. تا اینجا یه کم خطرناک بود چون اگه تو این زمان به دنیا میومدی از لحاظ سیستم تنفسی کامل نبودی و باید برای مراقبت چند روزی رو توی بیمارستان میموندی...... خیلی این 5-6 هفته دیر گذشت.خیلی نگران بودم که عجول نباشی .اما به خواست خدا تا اینجا بخیر گذشت.   الهی قربونت برم که اینقدر آقایی و وقت شناس.... فعلا که عجله ای نداشتی امیدوارم این 28 روز هم به خوبی بگذره و بیای تو بغل من و بابایی جون که خیلی منتظرته پسر گلم.     کودک شما چگونه تغییر می کند؟ تبريك! كودك شما كامل شده است و از اين به بعد ق...
18 مهر 1390